
بر لوح شيشه اي قلبت بنويس: يا تو وعشق،
يا من و مرگ
خانه خراب تو شدم بسوی من روانه شو
سجده به عشقت میزنم منجی جاودانه شو
ای کوه پرغرورمن سنگ صبورتومنم
روشن ترین ستاره ام میخواهمت میخواهمت
توماندگاری در دلم میدانمت میدانمت
ای همه وجود من نبود تو نبود من
ای همه وجود من نبود تو نبود من
ای همه وجود من نبود تو نبود من
تا حالا این حس رو تجربه کردی...
دیدی که چه حس قشنگیه...
تا حالا دلت خواسته که همیشه و همه جا در کنار یکی
باشی...
تا حالا دلت خواسته به کسی بگی دوستت دارم...
تا حالا دلت خواسته خودت رو برای کسی فدا کنی...
تا حالا شبها وقتی همه خوابن تو خلوت خودت
به خاطر وجود کسی گریه کردي...

تا حالا خدا را به خاطر خلقت کسی ستایش کردی...
آره!! ؟؟؟
به این میگن عشق...!!!
حس قشنگیه! نه؟



می خوام از یه آرزو حرف بزنم بگم از یه آرزوی ناتموم
قصه از خواستن تو شروع می شه آخرش با بودنت تموم می شه
مگه من از تو چی خواستم آرزو که باشی برای من سنگ صبور
که برات خواستنی باشم همیشه با تو باشم بی تو بودن نمی شه
یادته نم نم بارون تو خیابون یادته یادته غروب دلگیر زیر بارون یادته
اگه باشی واسه من سنگ صبور دل من بی تو میشه تاج غرور
اگه باشی واسه من تا همیشه با تو باشم بی تو بودن نمی شه

بی تو بودن لحظه مرگ منه مرگ من لحظه بی تو بودن
همه حرفامو گفتم واسه تو قصه این دلو می سپارم به تو
تو اگه گفتی که من لایقتم تو بدون که تا ابد عاشقتم
که شب تا به سحر دیده نبستم
تو آن لحطه که کندی تار مو تو
دلم افتاد و خون شد دیده بستم
توی این دنیای ما ٬ شاعر دریایی بود
شاعر دریای ما ٬ یه دلی بی کینه داشت
از جفای نا رفیق ٬ چندتا زخم سینه داشت
روز و شب غصه ی اون ٬ از فراغ یارشه
آخرش غصه می ره؟ ٬ کی میدونه چی میشه
همیشه شاعر ما ٬ چشم به در منتظره
می گه که خوب میدونه ٬ یه روزی غصه می ره
درد و هجران و فراغ ٬ حکمتِ زندگیه
شاعر دریا می گه ٬ سختی هم نعمتیه
می گه هر کی با خداست ٬ خدا هم دوسِش داره
هدیه از برای دوست ٬ درد و سختی میاره
ولی با صبر زیاد ٬ کم کَمَک غصه می ره
اینه پاداش اونی ٬ که هنوز منتظره
بچه ها قصه ی ما ٬ دیگه آخر نداره شاعر دریای ما ٬ هنوزم منتظره
در مشرق عشق دشت خورشيد تويي
در باغ اميد نگاه ياس اميد تويييييييييي
در بين هزارپونه ان كس كه مرا
چون روح نسيم زود فهميد تويي
اي نگاه مهر تو آئينه فرداي من
رنگ چشمانت عسل زيباست
مثل گلهاي سحر ، مثل كبوترهاي عاشق
غرق شادي ميشود با ياد تو و روياي من

با تو وبانام تو رفتن
با تو و احساس زيبايي تو رفتن
زيرباران در نگاه مهربانت
با اشك بودن زيبائيت

گفت چه بی ادب چه قدر لوسی!
گفتم مگر چه کردم که چنین می گویی ؟!
گفت لب را ول کردی و لپ می بوسی
عهد کردم که اگر بوسه دهم توبه کنم
که دگر بار از این گونه خطاها نکنم
بوسه ای را چو برداشت لبش از روی لبم
عهد کردم که دگر توبه ی بی جا نکنم

تقدیم به فرانک جوووون
بقیه در ادامه مطلب>>>>>
ادامه مطلب>>>

می خوام بگم:
می دونی چرا بین انگشتای دستمون فاصلست؟چون یه روزی یه دستی باید این فاصله ها رو پر کنه...
و بدون که:
تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی مثل من
(بابا خیلی سخته نظر بدی)

بنويس، عاشق خسته! بنويس!
عشق ُ با خط ِ شکسته بنويس!
تو رَجزخوني ِ اين حنجره ها،
از دل ِ به خون نشسته، بنويس!
بنويس شاپرک ِ مرده ي ما،
از تو بندِ پيله رسته! بنويس!
بنويس که اين صداي بي دروغ،
عُمريه نخورده مَسته! بنويس!
اب تبِ ترانه هاي بي صدا،
از رفيقاي گُسسته بنويس!
نتِ تک خوني ِ ساز ُ پاره کن!
نُتار ُ دسته به دسته بنويس!
بنويس که اوج ِ پرواز ِ کلاغ،
مثل ِ اين زمونه پسته! بنويس!
يه نفر تو سرزمين ِ شبْ هنوز،
دل به تاريکي نبسته ! بنويس!
می نشست آرام چون خاکستری تبدار
باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیرورو می کرد

پیچ نیلوفر چو دردی موج میزد بر سر دیوار
در میان کاج ها جادوگر مهتاب
با چراغ بی فروغش می خزید ارام
گویی او در گور ظلمت روح سرگردان خود را جستجو میکرد.
من خزیدم در دل بستر
خسته از تشویش و خا موشی
گفتم ای خواب :ای سر انگشت کلید باغ های سبز
چشم هایت برکه تاریک ماهی های آرامش
کولبارت را به روی کودک گریان من بگشا
و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پرهای فراموشی.
وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی
حاضری دنیارو بدی فقط یه بار نگاش کنی
به خاطرش داد بزنی، به خاطرش دروغ بگی
رو همه چی خط بکشی، حتی رو برگ زندگی
قید تموم دنیارو به خاطر اون می زنی
خیلی چیزارو می شکنی تا دل اونو نشکنی
حاضری حرف قانون و ساده بزاری زیر پات
به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب با وفات
وقتی بشینه به دلت از همه دنیا می گذری
تولدِ دوبارته اسمشو وقتی می بری
حاضری هرجا که بری به خاطرش گریه کنی
بگی که محتاجشی و به شونه هاش تکیه کنی
وقتی کسی تو قلبته یه چیز قیمتی داری
دیگه به چشمت نمیاد اگر که ثروتی داری
حاضری هرچی بشنوی حتی اگه سرزنشه
به خاطر اون کسی که خیلی برات با ارزشه
حاضری هر روز سر اون با آدما دعوا کنی
غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی
حاضری هر کی جز اونو ساده فراموش بکنی
پشت سرت هرچی می گن هیچ چی نگی، گوش بکنی
حاضری که بگذری از مقررات و دین و درس
وقتی کسی رو دوست داری معنی نمیده دیگه ترس
وقتی کسی رو دوست داری صاحب کلی ثروتی
نذار که از دستت بره، این گنج خیلی قیمتی...!
وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی
حاضری دنیارو بدی فقط یه بار نگاش کنی
به خاطرش داد بزنی، به خاطرش دروغ بگی
رو همه چی خط بکشی، حتی رو برگ زندگی
قید تموم دنیارو به خاطر اون می زنی
خیلی چیزارو می شکنی تا دل اونو نشکنی
حاضری حرف قانون و ساده بزاری زیر پات
به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب با وفات
وقتی بشینه به دلت از همه دنیا می گذری
تولدِ دوبارته اسمشو وقتی می بری
حاضری هرجا که بری به خاطرش گریه کنی
بگی که محتاجشی و به شونه هاش تکیه کنی
وقتی کسی تو قلبته یه چیز قیمتی داری
دیگه به چشمت نمیاد اگر که ثروتی داری
حاضری هرچی بشنوی حتی اگه سرزنشه
به خاطر اون کسی که خیلی برات با ارزشه
حاضری هر روز سر اون با آدما دعوا کنی
غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی
حاضری هر کی جز اونو ساده فراموش بکنی
پشت سرت هرچی می گن هیچ چی نگی، گوش بکنی
حاضری که بگذری از مقررات و دین و درس
وقتی کسی رو دوست داری معنی نمیده دیگه ترس
وقتی کسی رو دوست داری صاحب کلی ثروتی
نذار که از دستت بره، این گنج خیلی قیمتی...!
به من معني عشق روتویاددادی … به من یاددادی که دوست داشتن
چه رنگیه! قصه عشق رو برام خوندي و كلمه دوست داشتن رو برام
معنا كردي…به من درس عشق رو ياد دادي ،هرچندکه من خیلی
شاگرد قوی ای نبودم تمام سختي ها و غصه هاي عشق رو توی
گوشم زمزمه كردي ، و منو عاشق خودت كردي! حالا من معناي
واقعي عشق رو از تو ياد گرفته ام و میخوام به اون چيزايي كه بهم
یاددادی عمل كنم و با عمل كردن به اوناتاقیامت عاشقت بمونم…
عشق براي من خيلي بي معنا بود ، عشق برام زودگذر و پوچ بود
، اما تو با داستاني كه از خودت برام ساختي و خوندي معناي واقعي
عشق رو بهم یاددادی… به تو افتخار ميكنم اي عشق كه به زيبايي
هر چه تموم تر عشق رو برام تعريف كردي… تو با عشق ورزيدن و
ابراز دوست داشتنت نسبت به من منو به حال و هواي ديگه ای بردي
و منو تسليم عشق و دوست داشتن خودت كردي و منم هيچ حرفي در
مقابل اين دوست داشتن و عشق پاكت نزدم و نخواهم زد حتی مقابل
عشق پاكت سجده هم میکنم… حالاراحت میتونم بالای قله های
خوشبختی فریاد بزنم که:
آهاي عاشقا ، من يافتم ! …
اون عشق گمشده اي كه همه به دنبالش بوديم رو من براي خودم پيدا
كردم ، آهاي عاشقا اين عشقي كه من پيدا كردم حتی نمونه ای هم توی دنیا نداره
آهاي عشق من ، تمام عاشقا رو تو سرزمين عشقت جمع ميكنم تا به
عالم بفهمونم که ذره ای از صفای تورو با تمام هستی عوض نمیکنم
ذره ای از مهربونیات رو به عالمی نمیفروشم
دستای گرمت رو با عاشقانه ترین محبتها هم تعویض نمیکنم
من میخوام به همه بگم که تو تک ستاره ی قلب منی
میخوام غرور سنگیمو بشکنم و به همه بگم:
انقدردوستت دارم که به خاطرت تمام عمر صبر کنم
انقدر دوستت دارم که حلقه ی عشقت رو دستم کنم بی اونکه خودت
بدونی انقدر دوستت دارم که بوی پیرهنت رو به هیچ جواهری توی دنیا
عوض نکنم انقدر دوستت دارم که بخوام تو لحظه لحظه و ثانیه به ثانیه ی عمرم
حضور داشته باشی انقدر دوستت دارم که شبها به خاطر دوری از تو گریه کنم
انقدر دوستت دارم که ..........................
اشتباه نکن
تا دنیا دنیاست
تا عمری دارم
تا خون توی رگهام جاریه
قلبم به عشق و به نام تو میزنه
تویی که توی تارو پود وجودم جای داری
برای همیشه عاشق چشمای مهربون و دستای گرمت میمونم
دوستت دارم
(جون من نظر بده)



![]()
دبير شيمی:عشق تنها اسيدی است که در قلب اثر دارد.![]()
دبيردينی:عشق يک محبت الهی است که خداوند برای بندگانش هديه کرده است.![]()
دبير رياضی:نسبت عشق به بدن مثل نسبت خون است به بدن![]()
دبير فيزيک:جوان مانند آهنربايی است که هر عشقی را به طرف خود جذب ميکند.![]()
دبير ادبيات:عشق بايد مثل عشق ليلی و مجنون پاک باشد. ![]()
دبير ورزش:عشق يک توپ فوتبال است که به دروازه ی هر قلبی اصابت ميکند!!!![]()


عشق یعنی........
عشق يعني لايق مريم شدن ...
عشق يعني با خدا هم دم شدن ...
عشق يعني جام لبريز از شراب ...
عشق يعني تشنگي يعني سراب ...
عشق يعني خواستن و له له زدن ...
عشق يعني سوختن و پر پر زدن ...
عشق يعني سال هاي عمر سخت ...
عشق يعني زهر شيرين ، بخت تلخ ...
عشق يعني با " خدا يا " ساختن ...
عشق يعني چون هميشه باختن ....
يعني حسرت شب هاي گرم ...
عشق يعني ياد يک روياي نرم ....
عشق يعني يک بيابان خاطره ...
عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره ...
عشق يعني گفتني با گوش کردن...

(بابا یه نظر)
يكي بود يكي نبود. يه جزيره اي بود كه توش تموم احساسات زندگي ميكردن. احساساتي از قبيل شادي، غم، دانايي و خيلي هاي ديگه از جمله عشق.
يه روز ، تموم احساسات متوجه شدن كه جزيره داره تو اعماق اقيانوس غرق ميشه. بهمين خاطر همه اونا قايق هاشون رو آماده كردن تا جزيره رو ترك كنن. عشق تنها كسي بود كه اونجا موند. اون ميخواست كه جزيره رو تا آخرين لحظه ممكن حفظ كنه.
وقتي كه ديگه جزيره تقريبا زير آب بود، بالاخره عشق هم تصميم گرفت كه جزيره رو ترك كنه. اون دنبال يكي ميگشت كه بهش كمك كنه، بعد يهو ثروت رو ديد كه داشت با قايق بزرگ خودش از اونجا رد ميشد. عشق ازش پرسيد : من ميتونم با تو و اون قايق بزرگت بيام؟ ثروت جواب داد : متاسفم. توي قايق من جايي براي تو نيست چون كلي طلا و نقره تو قايق من هست.
بعد عشق تصميم گرفت كه از غرور كه داشت از اونجا رد ميشد كمك بخواد. عشق فرياد كشيد و با گريه از غرورخواست كه اونو با قايقش ببره ولي غرور بهش گفت كه تو تمام بدنت خيس و اگه بياي تو قايق من قايق قشنگ منو خراب ميكني.
بعد عشق غم رو ديد كه داشت از اونجا عبور ميكرد. عشق گفت: غم، لطفا اجازه بده منم با تو بيام. غم جواب داد: عشق، واقعا متاسفم، ولي من الان احتياج دارم كه تنها باشم.
بعد عشق، شادي رو ديد. گريه كنان گفت: شادي، لطفا منو با خودت ببر. ولي شادي انقدر غرق در شادي و نشاط بود كه اصلا متوجه نشد كه عشق اونو صدا ميكنه. عشق مونده و رونده از همه جا شروع ميكنه به زار زار گريستن كه ناگهان يه صدايي به گوشش ميرسه كه ميگه : اي عشق بيا. من تو رو با خودم ميبرم.
اون يه صداي ناشناس بود. عشق انقدر خوشحال شده بود كه اصلا يادش رفت اسم اونو بپرسه.وقتي كه اونا به ساحل رسيدن، اون رفت دنبال راه خودش. در همين حين بود كه عشق متوجه شد كه چقدر نسبت به اون مديون شده.
بعد از يه مدت كوتاهي عشق دانايي رو ديد و ازش پرسيد كه اون كي بود كه بهش كمك كرد در حاليكه هيچ كسي توجهي به اون نميكرد. دانايي جواب داد : اون زمان بود. عشق پرسيد: ولي چرا فقط زمان به من كمك كرد؟ دانايي با لبخند و درايت عميقي جواب داد: چون فقط زمان قادر به درك عظمته عشقه







